مباحثات آنتيکي

+ عصر

يکشنبه 21 مرداد 1386 ساعت 12:34 عصر

 


بسم الله الرحمن الرحيم


والعصر


 سوگند به عصر


منظور از عصر ، عصر پيامبر بوده  که عصر غلبه حق بر باطل است  چون مضمون آيات بعد اينست که خسران عالم انساني را فرا مي گيرد  و تنها افرادي که بخدا و روز جزا ايمان دارند و.... از آن مستثني هستند .بعضي نيز گفته اند که منظور از عصر ، تاريخ بشريت است که مملو از درسهاي عبرت انگيز و تکاندهنده است يا مراد ،عصر قيام مهدي (عج)است يا بمعناي انسان کامل است که عصاره عالم هستي مي باشد يا بمعني انواع فشارها و مشکلات است که در طول زندگي انسانها رخ مي دهد و...همه احتمالات نيز قابل قبول است


ان الانسان لفي خسر


الاالذين ءامنو و عملو الصالحات و تواصو بالحق و تواصو بالصبر


قسم به عصر که همه انسانها در خسراني عظيم هستند و اصل سرمايه هاي عظيمي را که خدايشان مرحمت کرده به خاطر اتخاذ هدفهاي پست دنيوي از دست مي دهند مگر آنهايي که بخدا ايمان مي آورند چون تنها خدا و ايمان به اوست که تمام سرمايه ها و استعدادهاي انسان را به جريان مي اندازد و آنها را بيشتر مي کند.


بعبارت ديگر سرمايه هاي افراد متناسب با هدف و معشوقشان بجريان مي افتد و ازدياد يا نقصان مي يابد که چون خدا از حيث کمالات نا متناهي است لذا تمام سرمايه هاي انسان را بجريان انداخته و بيش از تصور ،آنها را افزايش مي دهد بشرطي که با عمل همراه گردد .چون خدا خودش خوب است و فقط خوبي مي خواهد


تاکيد بر نقش اجتماعي مومنين


اما آيه بطور مشخص به يک عمل صالح اشاره مي کند و آن سفارش کردن به ساير مومنين است آنهم سفارش همديگر به حق و سفارش کردن يکديگر به صبر


مومنين در مسير حرکت به سمت خدا ممکن است در برخورد با موانع يا حوادث حق را و تکليف را نشناسند و اگر مي شناسند قدرت عمل  وتحملشان کم باشد در نتيجه از حرکت بازبمانند و مانعي بر سر راه ديگران بشوند .در اينجا نقش سفارش در بجريان انداختن مابقي سرمايه هاي انسان معلوم مي شود.


 


خلاصه تفاسير الميزان و نمونه


 


نوشته شده توسط : آنتيک

افاضات [افاضه]


+ سوره نصر

جمعه 12 مرداد 1386 ساعت 6:30 عصر

بسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
بنام خداوند بخشنده مهربان
إِذَا جَاءَ نَصرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ(1)
هنگامى که يارى خدا و پيروزى فرا رسد.
 وَ رَأَيْت النَّاس يَدْخُلُونَ فى دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجاً(2)
و مردم را ببينى گروه گروه وارد دين خدا مى شوند

هنگامى که پيروزى نهائى فرا رسد!
در نخستين آيه اين سوره که مى فرمايد:«هنگامى که يارى خدا و پيروزى فرا رسد» اذا جاء نصر الله و الفتح 
اين سوره شامل سه آيه کوتاه و پر محتوا است که ريزه کاريهاى فراواني دارد که دقت در آنها کمک به فهم هدف نهائى سوره مى کند:
در آيه اول نصرت اضافه به خداوند شده است «نصرالله»  تنها در اينجا نيست که اين اضافه ديده مى شود، در بسيارى از آيات قرآن اين معنى منعکس است ، از جمله در آيه 214 بقره مى خوانيم : الا ان نصر الله قريب : بدانيد يارى خدا نزديک است .و در آيه 126 آل عمران و 10 انفال آمده است : و ما النصر الا من عند الله : نصرت جز از ناحيه خدا نيست .اشاره به اينکه به هر حال يارى و پيروزى به اراده حق است .درست است که براى غلبه بر دشمن بايد تامين قوا و تهيه نيرو کرد، ولى يک انسان موحد ، نصرت را تنها از ناحيه خدا مى داند و به همين دليل به هنگام پيروزى مغرور نمى شود، بلکه در مقام شکر و سپاس الهى درمى آيد.
در اين سوره نخست از نصرت الهى ، و سپس فتح و پيروزى ، و بعد نفوذو گسترش اسلام ، و ورود مردم دسته دسته در دين خدا سخن به ميان آمده ، و اين هر سه علت و معلول يکديگرند، تا نصرت و يارى الهى نباشد فتح و پيروزى نيست ، و تا فتح و پيروزى نرسد و موانع از سر راه برداشته نشود مردم گروه گروه مسلمان نمى شوند، و البته به دنبال اين سه مرحله که هر کدام نعمتى است بزرگ ، مرحله چهارم يعنى مرحله شکر و حمد و ستايش خدا فرا مى رسد.و از سوى ديگر نصرت الهى و پيروزى همه براى اين است که هدف نهائى يعنى ورود مردم در دين خدا و هدايت همگانى صورت گيرد.
«فتح » در اينجا به صورت مطلق گفته شده ، بدون شک منظور از آن فتح مکه است که چنين بازتاب گسترده اى داشت ، و به راستى فتح مکه ، فصل نوينى در تاريخ اسلام گشود، چرا که مرکز اصلى شرک متلاشى شد، بتها از ميان رفت ، اميد بت پرستان به ياس و نوميدى مبدل گشت ، و موانعى که بر سر راه ايمان مردم به اسلام وجود داشت ، برچيده شد.به همين دليل فتح مکه را بايد مرحله تثبيت اسلام ، و استقرار آن در جزيرة العرب ، و سپس در جهان دانست ، و لذا بعد از فتح مکه ديگر هيچ مقاومتى از ناحيه مشرکان (جز در يک مورد که آن هم به سرعت سرکوب شد) ديده نشد، و مردم از تمام نقاط جزيره براى پذيرش اسلام خدمت پيامبر (ص) مى آمدند.

 فَسبِّحْ بحَمْدِ رَبِّک وَ استَغْفِرْهُ إِنَّهُ کانَ تَوَّابَا(3)
پروردگارت را تسبيح و حمد کن ، و از او آمرزش بخواه که او بسيار توبه پذير است
در اين آيه سه دستور مهم به پيغمبر اکرم (ص) (و طبعا به همه مؤ منان ) مى دهد که در حقيقت شکرانه اى براى اين پيروزى بزرگ ، و واکنش مناسبى در برابر اين نصرت الهى است ، دستور به تسبيح و حمد و استغفار.
«تسبيح»به معنى منزه شمردن خداوند از هر گونه عيب و نقص ‍ است ،و «حمد» براى توصيف او به صفات کماليه است ، و «استغفار» در برابر نقصانها و تقصيرهاى بندگان است .
اين پيروزى بزرگ سبب شد که افکار شرک آلود زدوده شود، کمال و جمال خداوند ظاهرتر گردد، و گم کرده راهان به سوى حق بازگردند.
اين فتح عظيم سبب شد که افراد گمان نکنند خداوند يارانش را تنها مى گذارد (پاکى از اين نقص ) و نيز بدانند که خداوند بر انجام وعده هايش توانا است (موصوف بودن به اين کمال ) و نيز بندگان به نقص خود در برابر عظمت او اعتراف کنند.بعلاوه ممکن است به هنگام پيروزى واکنشهاى نامطلوبى در انسان پيدا شود و گرفتار «غرور و خود برتربينى »گردد، و يا در برابر دشمن دست به «انتقام جوئى و تصفيه حساب شخصى » زند، اين سه دستور به او تعليم مى دهد که در لحظه حساس پيروزى بياد صفات جلال و جمال خدا بيفتد، همه چيز را از او بداند، و در مقام استغفار برآيد تا هم غرور و غفلت او زايل گردد، و هم از انتقامجوئى بر کنار ماند. 
مسلم است پيغمبر اسلام (ص) همچون همه انبياء «معصوم » بود پس دستور به استغفار براى چيست ؟
در پاسخ اين سؤ ال بايد گفت اين سرمشقى است براى همه امت زيرا:
اولا:در طول اين مبارزه طولانى که سالهاى زيادى به طول انجاميد (حدود بيست سال ) و مسلمانان روزهاى بسيار سخت و دردناکى را طى کردند، گاهى آنچنان حوادث پيچيده مى شد که جانها به لب مى رسيد، و در افکار بعضى گمانهاى بدى در مورد وعده هاى الهى پيدا مى شد، همانگونه که قرآن در مورد جنگ احزاب مى فرمايد: و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا:و دلها به گلوگاه رسيده بود و گمانهاى (نامناسبى ) در باره خدا داشتيد (احزاب - 10).اکنون که پيروزى فرا رسيده مى فهمند که همه آن گمانها و بى تابيها غلط بوده ، و بايد در مقام استغفار برآيند.
ثانيا:انسان هر قدر حمد و ثناى الهى کند باز حق شکر او را ادا نخواهد کرد، و لذا در پايان اين حمد و ثنا بايد از تقصير خويش روى به درگاه خدا آورد و استغفار کند.
ثالثا:معمولا بعد از پيروزيها وسوسه هاى شيطان شروع مى شود، و حالت غرور از يکسو، و تندروى و انتقامجوئى از سوى ديگر، به وجود مى آيد، در اينجا بايد به ياد خدا بود، و پيوسته استغفار کرد تا هيچيک از اين حالات پيدا نشود، يا اگر پيدا شده بر طرف گردد.
رابعا:همانگونه که در آغاز سوره گفتيم اعلام اين پيروزى تقريبا به معنى اعلام پايان ماموريت پيامبر (ص) و اتمام عمر آن حضرت و شتافتن به لقاى محبوب بود، و اين حالت مناسب تسبيح و حمد و استغفار است ، و لذا در روايات وارد شده است که بعد از نزول اين سوره پيغمبر اکرم (ص) اين جمله را بسيار تکرار مى فرمود: سبحانک اللهم و بحمدک ، اللهم اغفرلى انک انت التواب الرحيم : خداوندا! منزهى ، و تو را حمد و ستايش مى کنم ، خداوندا! مرا ببخش که تو بسيار توبه پذير و مهربانى .
جمله «انه کان توابا»بيان علت است براى مساءله استغفار، يعنى استغفار و توبه کن چرا که خداوند بسيار توبه پذير است .
در ضمن شايد به اين مطلب نيز نظر دارد که وقتى خداوند توبه شما را مى پذيرد، شما نيز حتى المقدور توبه تقصيرکاران را پس از پيروزى بپذيريد و مادام که تصميم خلاف يا آثار توطئه اى از آنان ظاهر نباشد آنها را از خود مرانيد، و لذا چنانکه خواهيم ديد پيغمبر اکرم (ص)در همين ماجراى فتح مکه چهره رافت و رحمت اسلامى را در مقابل دشمنان کينه توز شکست خورده ، به عاليترين وجهى نشان داد.تنها پيغمبر اکرم (ص) نبود که به هنگام پيروزى نهائى بر دشمن به فکر تسبيح و حمد و استغفار بود بلکه در تاريخ ساير انبياء نيز اين مطلب به خوبى نمايان است .
مثلا حضرت يوسف (ع) هنگامى که بر اريکه حکومت مصر نشست ، و پدر و مادر و برادران بعد از يک فراق طولانى به ديدار او نائل شدند، عرض کرد:رب قد آتيتنى من الملک و علمتنى من تاويل الاحاديث فاطر السموات و الارض انت وليى فى الدنيا و الاخرة توفنى مسلما و الحقنى بالصالحين : پروردگارا! بخش عظيمى از حکومت را به من بخشيده اى ، و مرا از علم تعبير خوابها آگاه ساخته اى ، توئى آفريننده آسمانها و زمين و توئى سرپرست من در دنيا و آخرت ، مرا مسلمان بميران و به صالحان ملحق فرما (يوسف - 101).
و پيامبر خدا سليمان (ع) هنگامى که تخت ملکه سبا را در برابر خود حاضر ديد گفت : هذا من فضل ربى ليبلونى اء اءشکر اءم اءکفر: اين از فضل پروردگار من است ، تا مرا بيازمايد، آيا شکر او را بجا مى آورم يا کفران مى کنم ؟(نمل - 40).


منبع :تفسير نمونه


نوشته شده توسط : فاطمه

افاضات [افاضه]


+ سوره مسد

پنجشنبه 11 مرداد 1386 ساعت 8:7 عصر

بسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
به نام خداوند بخشاينده مهربان

تَبَّت يَدَا أَبى لَهَبٍ وَ تَب(1)
بريده باد هر دو دست ابولهب و مرگ بر او باد
بريده باد دست ابولهب!
اين سوره در حقيقت پاسخى است به سخنان زشت «ابولهب »عموى پيغمبر اکرم (ص) و فرزند عبدالمطلب که از دشمنان سرسخت اسلام بود و به هنگام شنيدن دعوت آشکار و عمومى پيغمبر اکرم (ص) و انذار او نسبت به عذاب الهى گفت : زيان و هلاکت بر تو باد، آيا براى همين حرفها ما را فرا خواندى ؟! قرآن مجيد در پاسخ اين مرد بد زبان مى فرمايد: بريده باد هر دو دست ابولهب ، يا مرگ و خسران بر او باد «تبت يدا ابى لهب و تب».
«تب»و «تباب» بر وزن خراب به معنى زيان مستمر و مداوم است ، ولى طبرسى در مجمع البيان مى گويد: به معنى زيانى است که منتهى به هلاکت مى شود و هلاکت و خسران مى تواند جنبه دنيوى داشته باشد، يا معنوى و اخروى ، و يا هر دو.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد که چگونه قرآن مجيد بر خلاف روش و سيره خود در اينجا نام شخصى را برده ، و با اين شدت او را مورد حمله قرار داده است ؟!
با روشن شدن موضع ابولهب پاسخ اين سؤ ال نيز روشن مى شود.
نام او عبد العزى (بنده بت عزى) و کنيه او ابولهب بود، انتخاب اين کنيه براى او شايد از اين جهت بوده که صورتى سرخ و برافروخته داشت ، چون لهب در لغت به معنى شعله آتش است .
او و همسرش ام جميل که خواهر ابوسفيان بود از سخت ترين و بدزبان ترين دشمنان پيغمبر اکرم (ص) بودند.
در روايتى آمده است که شخصى بنام «طارق محاربى» مى گويد: من در بازار «ذى المجاز» بودم ناگهان جوانى را ديدم که صدا مى زند: «اى مردم ! بگوئيد: لا اله الا الله تا رستگار شويد»، و مردى را پشت سر او ديدم که با سنگ به پشت پاى او مى زند به گونه اى که خون از پاهايش ‍ جارى بود، و فرياد مى زد: اى مردم ! اين دروغگو است ، او را تصديق نکنيد!من سؤ ال کردم اين جوان کيست ؟ گفتند: «محمد» است که گمان مى کند پيامبر مى باشد، و اين پيرمرد عمويش ابولهب است که او را دروغگو مى داند.
در خبر ديگرى آمده است که ربيعة بن عباد مى گويد: من با پدرم بودم رسول الله (ص) را ديدم که به سراغ قبائل عرب مى رفت ، و هر کدام را صدا مى زد و مى گفت : من رسول خدا به سوى شما هستم ، جز خداى يگانه را نپرستيد، و چيزى را همتاى او قرار ندهيد...
هنگامى که او از سخنش فارغ مى شد مرد احول خوش صورتى که پشت سرش بود صدا مى زد: «اى قبيله فلان ! اين مرد مى خواهد که شما بت لات و عزى ، و هم پيمانهاى خود را از جن رها کنيد ، و به سراغ بدعت و ضلالت او برويد، به سخنانش گوش فرا ندهيد، و از او پيروى نکنيد!»من سؤ ال کردم او کيست ؟ گفتند:عمويش ابولهب است .
در خبر ديگرى مى خوانيم :هر زمان گروهى از اعراب خارج مکه وارد آن شهر مى شدند به سراغ ابولهب مى رفتند، به خاطر خويشاونديش نسبت به پيامبر (ص) و سن و سال بالاى او، و از رسول الله (ص) تحقيق مى نمودند، او مى گفت : محمد مرد ساحرى است ، آنها نيز بى آنکه پيغمبر (ص) را ملاقات کنند بازمى گشتند، در اين هنگام گروهى آمدند و گفتند: ما از مکه بازنمى گرديم تا او را ببينيم ، ابولهب گفت : ما پيوسته مشغول مداواى جنون او هستيم ! مرگ بر او باد!.
از اين روايات به خوبى استفاده مى شود که او در بسيارى از مواقع همچون سايه به دنبال پيغمبر (ص) بود، و از هيچ کارشکنى فروگذار نمى کرد، مخصوصا زبانى زشت و آلوده داشت ، و تعبيرات رکيک و زننده مى کرد، و شايد از اين نظر سرآمد تمام دشمنان پيغمبر اسلام (ص) محسوب مى شد، و به همين جهت آيات مورد بحث با اين صراحت و خشونت او و همسرش ام جميل را به باد انتقاد مى گيرد.
او تنها کسى بود که پيمان حمايت بنى هاشم را از پيغمبر اکرم (ص) امضاء نکرد، و در صف دشمنان او قرار گرفت ، و در پيمانهاى دشمنان شرکت نمود.با توجه به اين حقايق دليل وضع استثنائى اين سوره روشن مى شود.

مَا أَغْنى عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا کسب (2)
هرگز مال و ثروت او و آنچه را به دست آورد به حالش سودى نبخشيد
او مرد ثروتمند مغرورى بود که بر اموال و ثروت خود در کوششهاى ضد اسلاميش تکيه مى کرد.

سيَصلى نَاراً ذَات لهََبٍ(3)
و به زودى وارد آتشى مى شود که داراى شعله فروزان است
اگر نام او «ابولهب» بود، آتش عذاب او نيز ابولهب است و شعله هاى عظيم دارد لهب در اينجا به صورت نکره و دلالت بر عظمت آن شعله مى کند.
نه تنها «ابولهب»که هيچيک از کافران و بدکاران اموال و ثروت و موقعيت اجتماعيشان آنها را از آتش دوزخ و عذاب الهى رهائى نمى بخشد، چنانکه در آيه 88 و 89 سوره «شعراء» مى خوانيم : «يوم لا ينفع مال و لا بنون الا من اتى الله بقلب سليم» : قيامت روزى است که نه اموال و نه فرزندان ، هيچکدام سودى به حال انسان ندارد، مگر آن کس که با قلب سالم (روحى با ايمان و با تقوى ) در محضر پروردگار حاضر شود.
مسلما منظور از آيه «سيصلى نارا ذات لهب» آتش دوزخ است ، ولى بعضى احتمال داده اند که آتش دنيا را نيز شامل شود.
در روايات آمده است که بعد از جنگ «بدر» و شکست سختى که نصيب مشرکان قريش شد، ابولهب که شخصا در ميدان جنگ شرکت نکرده بود پس از بازگشت ابوسفيان ماجرا را از او پرسيد.ابوسفيان چگونگى شکست و درهم کوبيده شدن لشگر قريش را براى او شرح داد، سپس افزود: به خدا سوگند ما در اين جنگ سوارانى را ديديم در ميان آسمان و زمين که به يارى محمد آمده بودند!در اينجا «ابورافع» يکى از غلامان عباس مى گويد: من در آنجا نشسته بودم ، دستم را بلند کردم و گفتم : آنها فرشتگان آسمان بودند.
ابولهب سخت برآشفت و سيلى محکمى بر صورت من زد، و مرا بلند کرده بر زمين کوبيد، و از سوز دل خود پيوسته مرا کتک مى زد، در اينجا همسر عباس «ام الفضل»حاضر بود چوبى برداشت و محکم بر سر ابولهب کوبيد، و گفت : اين مرد ضعيف را تنها گير آورده اى !
سر ابولهب شکست و خون جارى شد، و بعد از هفت روز بدنش عفونت کرد و دانه هائى همچون «طاعون» بر پوست تنش ظاهر شد، و با همان بيمارى از دنيا رفت.عفونت بدن او به حدى بود که جمعيت جراءت نمى کردند نزديک او شوند، او را به بيرون مکه بردند، و از دور آب بر او ريختند، و سپس سنگ بر او پرتاب کردند تا بدنش زير سنگ و خاک پنهان شد!.

وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطبِ(4)
و همچنين همسرش در حالى که هيزم به دوش مى کشد،
در اين آيه به بعد به وضع همسرش «ام جميل» پرداخته ، مى فرمايد: «همسر او نيز وارد آتش سوزان جهنم مى شود، در حالى که هيزم به دوش مى کشد» و امراءته حمالة الحطب.
در اينکه همسر ابولهب که خواهر «ابوسفيان» و عمه «معاويه »بود در عداوتها و کارشکنيهاى شوهرش بر ضد اسلام شرکت داشت حرفى نيست ، اما در اينکه قرآن چرا او را حمالة الحطب (زنى که هيزم بر دوش مى کشد) توصيف کرده تفسيرهاى متعددى ذکر کرده اند: بعضى گفته اند اين به خاطر آن است که بوته هاى خار را بر دوش مى کشيد، و بر سر راه پيغمبر اسلام (ص) مى ريخت تا پاهاى مبارکش آزرده شود.
و بعضى گفته اند اين تعبير کنايه از سخن چينى و نمامى او است ، همانگونه که در ادبيات فارسى نيز همين تعبير در مورد سخن چينى آمده است که مى گويند: ميان دو کس جنگ چون آتش است سخن چين بدبخت هيزمکش است ! بعضى نيز آن را کنايه از شدت بخل او مى دانند که با آن همه ثروت حاضر نبود کمکى به نيازمندان کند به همين دليل تشبيه به هيزمکش فقير شده است .
بعضى نيز مى گويند او در قيامت بار گناهان گروه زيادى را بر دوش ‍ مى کشد.از ميان اين معانى معنى اول از همه مناسب تر است ، هر چند جمع ميان آنها نيز بعيد نيست .

فى جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسدِ(5)
و در گردنش طنابى از ليف خرما است!
و در حالى که در گردنش طناب يا گردنبندى از ليف خرما است ! فى جيدها حبل من مسد.
«جيد» (بر وزن ديد) به معنى گردن
است ، و جمع آن «اجياد» مى باشد، بعضى از ارباب لغت معتقدند که «جيد» و «عنق» و «رقبه» هر سه معنى مشابهى دارند، با اين تفاوت که «جيد»به قسمت بالاى سينه گفته مى شود، و «عنق» به پشت گردن يا همه گردن و «رقبه »به گردن گفته مى شود، و گاه به يک انسان نيز مى گويند مانند «فک رقبة»يعنى آزاد کردن انسان .
«مسد» (بر وزن حسد) به معنى طنابى است که از الياف بافته شده .
بعضى گفته اند «مسد»طنابى است که در جهنم بر گردن او مى نهند که خشونت الياف را دارد، و حرارت آتش و سنگينى آهن را! بعضى نيز گفته اند از آنجا که زنان اشرافى شخصيت خود را در زينت آلات مخصوصا گردن بندهاى پر قيمت ميدانند، خداوند در قيامت براى تحقير اين زن خودخواه اشرافى گردنبندى از ليف خرما در گردن او مى افکند و يا اصلا کنايه از تحقير او است .
بعضى نيز گفته اند علت اين تعبير آن است که ام جميل گردنبند جواهر نشان پر قيمتى داشت ، و سوگند ياد کرده بود که آن را در راه دشمنى پيغمبر اکرم (ص) خرج کند، لذا به کيفر اين کار خداوند چنين عذابى را براى او مقرر داشته .

نکته ها
1- باز هم نشانه ديگرى از اعجاز قرآن
مى دانيم اين آيات در مکه نازل شد، و قرآن با قاطعيت خبر داد که ابولهب و همسرش در آتش دوزخ خواهند بود، يعنى هرگز ايمان نمى آورند، و سرانجام چنين شد، بسيارى از مشرکان مکه واقعا ايمان آوردند، و بعضى ظاهرا، اما از کسانى که نه در واقع و نه در ظاهر ايمان نياوردند اين دو نفر بودند، و اين يکى از اخبار غيبى قرآن مجيد است ، و قرآن از اينگونه اخبار در آيات ديگر نيز دارد که فصلى را در اعجاز قرآن تحت عنوان خبرهاى غيبى قرآن به خود اختصاص داده است .
2- پاسخ به يک سؤ ال
در اينجا سؤ الى مطرح است و آن اينکه با اين پيشگوئى قرآن مجيد ديگر ممکن نبوده است ابولهب و همسرش ايمان بياورند، و الا اين خبر کذب و دروغ مى شد.
اين سؤ ال مانند سؤ ال معروفى است که درباره مساءله علم خدا در بحث جبر مطرح شده ، و آن اينکه مى دانيم خداوندى که از ازل عالم به همه چيز بوده ، معصيت گنهکاران و اطاعت مطيعان را نيز مى دانسته است ، بنا بر اين اگر گنهکار گناه نکند علم خدا جهل شود! پاسخ اين سؤ ال را دانشمندان و فلاسفه اسلامى از قديم داده اند و آن اينکه خداوند مى داند که هر کس با استفاده از اختيار و آزاديش چه کارى را انجام مى دهد، مثلا در آيات مورد بحث خداوند از آغاز مى دانسته است که ابولهب و همسرش با ميل و اراده خود هرگز ايمان نمى آورند نه از طريق اجبار و الزام .
و به تعبير ديگر عنصر آزادى اراده و اختيار نيز جزء معلوم خداوند بوده ، او مى دانسته است که بندگان با صفت اختيار، و با اراده خويش چه عملى را انجام مى دهند.مسلما چنين علمى ، و خبر دادن از چنان آينده اى تاکيدى است بر مساله اختيار، نه دليلى بر اجبار. 
3- هميشه نزديکان بى بصر دورند!
اين سوره بار ديگر اين حقيقت را تاکيد مى کند که خويشاوندى در صورتى که با پيوند مکتبى همراه نباشد کمترين ارزشى ندارد، و مردان خدا در برابر منحرفان و جباران و گردنکشان هيچگونه انعطافى نشان نمى دادند هر چند نزديکترين بستگان آنها بودند.
با اينکه ابولهب عموى پيغمبر اکرم (ص) بود و از نزديکترين نزديکانش محسوب مى شد وقتى خط مکتبى و اعتقادى و عملى خود را از او جدا کرد همچون ساير منحرفان و گمراهان زير شديدترين رگبارهاى توبيخ و سرزنش قرار گرفت ، و به عکس افراد دور افتاده اى بودند که نه تنها از بستگان پيغمبر (ص) محسوب نمى شدند، بلکه از نژاد او و اهل زبان او هم نبودند، ولى بر اثر پيوند فکرى و اعتقادى و عملى آنقدر نزديک شدند که طبق حديث معروف سلمان منا اهل البيت : «سلمان از خانواده ما است» گوئى جزء خاندان پيغمبر شدند.
درست است که آيات اين سوره تنها از ابولهب و همسرش سخن مى گويد، ولى پيدا است که آنها را به خاطر صفاتشان اينچنين مورد نکوهش قرار مى دهد، بنا بر اين هر فرد يا گروهى داراى همان اوصاف باشند سرنوشتى شبيه آنها دارند.



خداوندا! قلب ما را از هر گونه لجاجت و عناد پاک کن .
پروردگارا! ما همه از عاقبت کار بيمناکيم ، تو ما را امنيت و آرامش بخش ‍ و اجعل عاقبة امرنا خيرا.
بار الها! ما مى دانيم در آن دادگاه بزرگ نه مال و ثروت و نه رابطه خويشاوندى سودى نمى بخشد تنها لطف تو کارساز است ما را مشمول الطاف فرما.
آمين يا رب العالمين


منبع : تفسير نمونه


نوشته شده توسط : فاطمه

افاضات [افاضه]


+ سوره اخلاص

جمعه 25 خرداد 1386 ساعت 8:6 عصر

 


بسم الله الرحمن الرحيم
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ(1)
بگو: خداوند يکتا و يگانه است .
او يکتا و بى همتا است
نخستين آيه از اين سوره در پاسخ سؤ الات مکررى که از ناحيه اقواافراد مختلف در زمينه اوصاف پروردگار شده بود مى فرمايد: «بگو او خداوند يکتا و يگانه است » (قل هو الله احد)
آغاز جمله با ضمير «هو» که ضمير مفرد غائب است و از مفهوم مبهمى حکايت مى کند، در واقع رمز و اشاره اى به اين واقعيت است که ذات مقدس او در نهايت خفاء است ، و از دسترس افکار محدود انسانها بيرون ، هر چند آثار او آنچنان جهان را پر کرده که از همه چيز ظاهرتر و آشکارتر است ، چنانکه در آيه 53سوره فصلت مى خوانيم : «سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق» به زودى نشانه هاى خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان مى دهيم تا آشکار گردد که او حق است .
سپس از اين حقيقت ناشناخته پرده برمى دارد و مى گويد: او خداوند يگانه و يکتا است .
ضمناً معنى
«قل» (بگو) در اينجا اين است که اين حقيقت را ابراز و اظهار کن .
در حديث  از امير مؤ منان على (ع) مى خوانيم که فرمود: در شب جنگ بدر خضر را در خواب ديدم ، از او خواستم چيزى به من ياد دهد که به کمک آن بر دشمنان پيروز شوم گفت : بگو:
يا هو، يا من لا هو الا هو، هنگامى که صبح شد جريان را خدمت رسول الله (ص) عرض کردم ، فرمود: يا على ! علمت الاسم الاعظم : اى على (ع) اسم اعظم به تو تعليم شده سپس اين جمله ورد زبان من در جنگ بدر بود....
«عمار ياسر» هنگامى که شنيد حضرت امير مؤ منان (ع) اين ذکر را روز صفين به هنگام پيکار مى خواند، عرض کرد اين کنايات چيست ؟ فرمود: اسم اعظم خدا و ستون توحيد است !.
«الله»اسم خاص براى خداوند است ، و مفهوم سخن امام (ع) اين است که در همين يک کلمه به تمام صفات جلال و جمال او اشاره شده است ، و به همين جهت آن اسم اعظم الهى ناميده شده .
اين نام جز بر خدا اطلاق نمى شود، در حالى که نامهاى ديگر خداوند معمولاً اشاره به يکى از صفات جمال و جلال او است مانند عالم و خالق و رازق و غالباً به غير او نيز اطلاق مى شود (مانند رحيم و کريم و عالم و قادر و...).
چنانکه در حديثى ديگري از امير مؤ منان على (ع) آمده است :
«الله معناه المعبود الذى ياله فيه الخلق ، و يؤ له اليه ، و الله هو المستور عن درک الابصار، المحجوب عن الاوهام و الخطرات »: الله مفهومش ، معبودى است که خلق در او حيرانند و به او عشق مى ورزند، الله همان کسى است که از درک چشمها، مستور است ، و از افکار و عقول خلق محجوب .
اين نام مقدس قريب هزار بار در قرآن مجيد تکرار شده ، و هيچ اسمى از اسماء مقدس او اين اندازه در قرآن نيامده است ، نامى است که قلب را روشن مى کند، به انسان نيرو و آرامش مى بخشد، و او را در جهانى از نور و صفا مستغرق مى سازد.
اما واژه
«احد» از همان ماده وحدت است ، و لذا بعضى احد و واحد را به يک معنى تفسير کرده اند و معتقدند هر دو اشاره به آن ذاتى است که از هر نظر بى نظير و منفرد مى باشد، در علم يگانه است ، در قدرت بى مثال است ، در رحمانيت و رحيميت يکتا است ، و خلاصه از هر نظر بى نظير است .
در حديثى از امام محمد باقر (ع) مى خوانيم :
«اءحد» فردى است يگانه و «احد»و «واحد» يک مفهوم دارد، و آن ذات منفردى است که نظير و شبيهى براى او نيست ، و توحيد اقرار به يگانگى و وحدت و انفراد او است .
در قرآن مجيد نيز «واحد»و «احد» هر دو به ذات پاک خداوند اطلاق شده است .
امير مؤ منان(ع) در پاسخ به سوال مردى اعرابى در روز جنگ جمل که از حضرت پرسيد:آيا مى گوئى خداوند واحد است ؟ واحد به چه معنى ؟ فرمود: اى اعرابى ! اينکه مى گوئيم خدا «واحد» است چهار معنى مى تواند داشته باشد که دو معنى آن در باره خدا صحيح نيست ، و دو معنى آن صحيح است .
اما آن دو که صحيح نيست : وحدت عددى است اين براى خدا جائز نمى باشد (بگوئيم او يکى است و دو تا نيست ، زيرا مفهوم اين سخن آن است که دومى براى او تصور مى شود ولى وجود ندارد، در حالى که مسلماً براى ذات بى نهايت حق دومى تصور نمى شود) چرا که چيزى که ثانى ندارد داخل در باب اعداد نمى شود، آيا نمى بينى که
خداوند کسانى را که گفتند: «ان الله ثالث ثلاثة»(خدا سومى از سه نفر است ) تکفير کرده ؟
ديگر از معانى واحد که بر خدا روا نيست اين است که به معنى واحد نوعى باشد، مثل اينکه مى گوئيم فلانکس يکى از مردم است ، اين نيز بر خدا روا نيست (چرا که خدا نوع و جنسى ندارد) مفهوم اين سخن تشبيه است و خدا از هر گونه شبيه و نظير برتر و بالاتر است .
اما آن دو مفهومى که در باره خدا صادق است نخست اينکه گفته شود خداوند واحد است يعنى در اشياء عالم شبيهى براى او نيست ، آرى پروردگار ما چنين است .
ديگر اينکه گفته شود پروردگار ما احدى المعنى است يعنى ذات او تقسيم پذير نيست ، نه در خارج و نه در عقل ، و نه در وهم ، آرى خداوند بزرگ
چنين است کوتاه سخن اينکه خداوند احد و واحد است و يگانه و يکتا است نه به معنى واحد عددى ، يا نوعى و جنسى ، بلکه به معنى وحدت ذاتى ، و به عبارت روشن تر وحدانيت او به معنى عدم وجود مثل و مانند و شبيه و نظير براى او است .
دليل اين سخن نيز روشن است : او ذاتى است بى نهايت از هر جهت ، و مسلم است که دو ذات بى نهايت از هر جهت غير قابل تصور است ، چون اگر دو ذات شد هر دو محدود مى شود ، اين کمالات آن را ندارد، و آن کمالات اين را.

اللَّهُ الصمَدُ(2)
خداوندى است که همه نيازمندان قصد او مى کنند.
امام حسين (ع) در حديثى براى
«صمد» پنج معنى بيان فرموده :
«صمد»کسى است که در منتهاى سيادت و آقائى است .
«صمد»ذاتى است دائم ازلى و جاودانى .
«صمد» وجودى است که جوف ندارد.
«صمد»کسى است که نمى خورد و نمى آشامد.
«صمد» کسى است که نمى خوابد.
در عبارت ديگرى آمده است
«صمد کسى است که قائم به نفس است و بى نياز از غير.»
از امام حسين(ع) نقل شده است که فرمود صمد کسى است که شريک ندارد، و حفظ چيزى براى او مشکل نيست ، و چيزى از او مخفى نميماند. «صمد» در اصل لغت به معنى شخص ‍ بزرگى است که همه نيازمندان به سوى او مى روند و از هر نظر پر و کامل است.

لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ(3)
نزاد و زاده نشد.
در  اين آيه  به رد عقائد «نصارى» و «يهود» و «مشرکان عرب» که براى خداوند فرزندى ، يا پدرى قائل بودند، پرداخته ، مى فرمايد: نزاد و زاده نشده (لم يلد و لم يولد).
در مقابل اين بيان ، سخن کسانى است که معتقد به تثليث (خدايان سه گانه ) بودند، خداى پدر، و خداى پسر، و روح القدس !
نصارى «مسيح» را پسر خدا، و يهود «عزير» را پسر او مى دانستند
«قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصارى المسيح ابن الله ذلک قولهم بافواههم يضاهئون قول الذين کفروا من قبل قاتلهم الله انى يؤ فکون »: يهود گفتند عزير پسر خدا است ! و نصارى گفتند مسيح پسر خدا است ! اين سخنى است که با زبان خود مى گويند که همانند گفتار کافران پيشين است ، لعنت خدا بر آنها باد چگونه از حق منحرف مى شوند؟! (توبه - 30).
مشرکان عرب نيز معتقد بودند که ملائکه دختران خدا هستند!
«و خرقوا له بنين و بنات بغير علم »: آنها براى خدا پسران و دخترانى به دروغ و از روى جهل ساختند! (انعام - 100).
 امام حسين (ع) جمله «لم يلد و لم يولد» را چنين تفسير شده : «لم يلد» يعنى چيزى از او خارج نشد، نه اشياء مادى مانند فرزند، و ساير اشيائى که از مخلوقين خارج مى شود  و نه چيز لطيف ، مانند نفس ، و نه عوارض گوناگون ، مانند خواب و خيال و اندوه و حزن و خوشحالى و خنده و گريه و خوف و رجاء و شوق و ملالت و گرسنگى و سيرى ، خداوند برتر از اين است که چيزى از او خارج شود.
و نيز برتر از آن است که او متولد از شى ء مادى و لطيف گردد...
مطابق اين حديث تولد معنى گسترده اى دارد که هر گونه خروج و نتيجه گيرى چيزى از چيزى را شامل مى شود، و اين در حقيقت معنى دوم آيه است و معنى اول و ظاهر آن همان بود که در آغاز گفته شد، بعلاوه معنى دوم با تحليل روى معنى اول کاملاً قابل درک است ، زيرا اگر خداوند فرزند ندارد به دليل آن است که از عوارض ماده بر کنار مى باشد.

وَ لَمْ يَکُن لَّهُ کفُواً أَحَدُ(4)
و براى او هرگز شبيه و مانندى نبوده است.
در آخرين آيه اين سوره مطلب را در باره اوصاف خدا به مرحله کمال رسانده ، مى فرمايد: و براى او هرگز احدى شبيه و مانند نبوده است (و لم يکن له کفوا احد).
«کفو» در اصل به معنى همطراز در مقام و منزلت و قدر است ، و سپس به هر گونه شبيه و مانند اطلاق مى شده است .
مطابق اين آيه تمام عوارض مخلوقين ، و صفات موجودات ، و هر گونه نقص و محدوديت ، از ذات پاک او منتفى است ، اين همان توحيد ذاتى و صفاتى است ، در مقابل توحيد عددى و نوعى است.
بنابراين او نه شبيهى در ذات دارد، نه مانندى در صفات ، و نه مثلى در افعال ، و از هر نظر بى نظير و بى مانند است .
امير مؤ منان على (ع) در يکى از خطبه هاى نهج البلاغه مى فرمايد:
«لم يلد» فيکون مولودا، «ولم يولد» فيصير محدودا... و لا «کف ء» له فيکافئه ، و لا نظير له فيساويه «او کسى را نزاد که خود نيز مولود باشد، و از کسى زاده نشد تا محدود گردد،...مانندى ندارد تا با او همتا گردد، و شبيهى براى او تصور نمى شود تا با او مساوى باشد».

محتوا و فضيلت سوره:
اين سوره چنانکه از نامش پيدا است (سوره اخلاص و سوره توحيد) از توحيد پروردگار، و يگانگى او سخن مى گويد، و در چهار آيه کوتاه چنان توصيفى از يگانگى خداوند کرده که نياز به اضافه ندارد.
در شان نزول اين سوره از امام صادق (ع) چنين نقل شده : يهود از رسول الله (ص) تقاضا کردند خداوند را براى آنها توصيف کند، پيغمبر (ص) سه روز سکوت کرد و پاسخى نگفت ، تا اين سوره نازل شد و پاسخ آنها را بيان کرد.
در حديثى از پيغمبر اکرم (ص) مى خوانيم که فرمود:
ايعجز احدکم ان يقراء ثلث القرآن فى ليلة ؟: «آيا کسى از شما عاجز است از اينکه يک سوم قرآن را در يک شب بخواند»؟!يکى از حاضران عرض کرد: اى رسول خدا! چه کسى توانائى بر اين کار دارد؟!
پيغمبر فرمود: اقرؤ اقل هو الله احد: سوره قل هو الله را بخوانيد.
در حديث ديگرى از امام صادق (ع) مى خوانيم : هنگامى که رسول خدا (ص) بر جنازه سعد بن معاذ نماز گزارد فرمود: هفتاد هزار ملک که در ميان آنها جبرئيل نيز بود بر جنازه او نماز گزاردند! من از جبرئيل پرسيدم او به خاطر کدام عمل مستحق نماز گزاردن شما شد؟
گفت : به خاطر تلاوت «قل هو الله احد» در حال نشستن ، و ايستادن ، و سوار شدن ، و پياده روى و رفت و آمد.
و در حديث ديگرى از امام صادق (ع) مى خوانيم :
«کسى که يک روز و شب بر او بگذرد و نمازهاى پنجگانه را بخواند و در آن قل هو الله احد را نخواند به او گفته مى شود يا عبد الله ! لست من المصلين !: اى بنده خدا! تو از نماز گزاران نيستى »!.
در حديث ديگرى از پيغمبر اکرم (ص) آمده است که فرمود: «کسى که ايمان به خدا و روز قيامت دارد خواندن سوره قل هو الله احد را بعد از هر نماز ترک نکند، چرا که هر کس آن را بخواند خداوند خير دنيا و آخرت را براى او جمع مى کند، و خودش و پدر و مادر و فرزندانش را مى آمرزد».
در اينکه چگونه سوره «قل هو الله» معادل يک سوم قرآن است ؟ بعضى گفته اند به خاطر اينکه قرآن مشتمل بر احکام و عقائد و تاريخ است ، و اين سوره بخش «عقائد» را به طور فشرده بيان مى کند.
بعضى ديگر گفته اند: قرآن سه بخش است
«مبداء» و «معاد» و «آنچه در ميان اين دو» قرار دارد، و اين سوره بخش اول را شرح مى دهد.
اين سخن قابل قبول است که تقريبا يک سوم قرآن پيرامون توحيد بحث مى کند و عصاره آن در سوره توحيد آمده .
از امام حسين (ع) در باره سوره توحيد سؤ ال کردند، فرمود:
«ان الله عز و جل علم انه يکون فى آخر الزمان اقوام متعمقون ، فانزل الله تعالى قل هو الله احد، و الايات من سورة الحديد الى قوله : ((و هو عليم بذات الصدور)) فمن رام وراء ذلک فقد هلک» : خداوند متعال مى دانست که در آخر الزمان اقوامى مى آيند که در مسائل تعمق و دقت مى کنند، لذا سوره قل هو الله احد، و آيات آغاز سوره حديد، تا عليم بذات الصدور را (پيرامون مباحث توحيد و خداشناسى ) نازل فرمود، هر کس بيش از آن را طلب کند هلاک مى شود.


 


منبع:تفسير نمونه


توسط فاطمه نگاشته گشت





 


نوشته شده توسط : آنتيک

افاضات [افاضه]